کد خبر : 23279
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵ - ۱۹:۱۳

جان‌فدایانی که آمار را شکاندند

جان‌فدایانی که آمار را شکاندند

خبر می‌رسد که رزمایش ۷۰ هزار نفری جان‌فدایان، با استقبال گسترده مردم همراه شده و شمار حاضران از برآورد اولیه گذشته است؛ بیش از ۱۰۰ هزار نفر از اقشار مختلف مردم خودشان را به این اجتماع رسانده‌اند.   به گزارش پایگاه خبری هنر قلم و به نقل از خبرگزاری فارس؛ اهواز، صدای گام‌هایشان گوش زمین

خبر می‌رسد که رزمایش ۷۰ هزار نفری جان‌فدایان، با استقبال گسترده مردم همراه شده و شمار حاضران از برآورد اولیه گذشته است؛ بیش از ۱۰۰ هزار نفر از اقشار مختلف مردم خودشان را به این اجتماع رسانده‌اند.

 

به گزارش پایگاه خبری هنر قلم و به نقل از خبرگزاری فارس؛ اهواز، صدای گام‌هایشان گوش زمین را پر کرده بود؛ شتابان و محکم به سمت میعادگاه حرکت که نه، پرواز می‌کردند. همه جان‌فدایان نشانی واحد داشتند؛ پرچم‌های ایران و خونخواهی و جانی که مقابل چشمان تمام جهان بر کف دست گذاشته‌اند.
تلفن همراهم را باز می‌کنم. فیلم‌ها یکی‌یکی از سراسر خوزستان می‌رسند. خیابان‌های شهرهای استان امروز با جان‌فدایان فرش شده است. هر قاب، گوشه‌ای از این حضور را نشان می‌دهد. جمعیتی که هر لحظه بر شمارشان افزوده می‌شود و خیابان‌هایی که دیگر برای این همه آدم تنگ به نظر می‌رسند.
تا چشم کار می‌کند جان‌فداست. پرچم‌ها در باد تکان می‌خورند، گام‌ها روی آسفالت می‌نشینند و صدای شعارها از میان جمعیت بالا می‌رود. لنز دوربین‌ها گاهی میان این همه جوشش مردمی سردرگم می‌شود. میان پیر و جوان، زن و مرد، کودکانی که دست در دست مادرانشان آمده‌اند و جوانانی که قامتشان را برای ایران راست کرده‌اند.
دوم مهرماه است و هوا اما انگار قصد ندارد پاییز را باور کند. گرما روی شهر سنگینی می‌کند و شرجی نفس را به شماره می‌اندازد. عرق از پیشانی‌ها پایین می‌دود، لباس‌ها به تن می‌چسبند و آفتاب بی‌رحمانه بر سر جمعیت می‌تابد اما کسی قدم‌هایش را پس نمی‌کشد.
میان جمعیت، مادری را می‌بینم که دست دو دخترش را گرفته است. دختر کوچک‌تر هنوز آن‌قدر قد ندارد که از هیاهوی اطراف سر دربیاورد. قندیل‌های عرق روی پیشانی‌اش نشسته و موهایش به صورتش چسبیده است. مادر اما دستش را محکم گرفته و آورده تا از همین حالا چیزی را یاد بگیرد، چیزی که خودش سال‌هاست می‌داند: “برای وطن، گرما و سرما معنی ندارد.”
هنوز چند قدمی از آنها دور نشده‌ام که مادری دیگر با دختر کوچکش نزدیک می‌شود. دستش را روی شانه همان مادر می‌گذارد و حرفی می‌زند که انگار خلاصه تمام مادران این سرزمین است؛ می‌گوید ما مادران، عشق به وطن و اسلام را با شیره جانمان به فرزندانمان می‌خورانیم.
جمعیت همچنان می‌آید. یک صف تمام می‌شود و صف دیگری از راه می‌رسد. خیابان حتی دیگر شبیه چند دقیقه قبل نیست. هرچه زمان می‌گذرد، چهره‌های بیشتری در قاب دوربین جا می‌گیرند. انگار انتهای این راه را نمی‌شود دید. آدم‌ها از کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف خودشان را می‌رسانند و میدان، لحظه‌به‌لحظه پرتر می‌شود.
خبر می‌رسد که رزمایش ۷۰ هزار نفری جان‌فدایان، با استقبال گسترده مردم همراه شده و شمار حاضران از برآورد اولیه گذشته است؛ بیش از ۱۰۰ هزار نفر از اقشار مختلف مردم خودشان را به این اجتماع رسانده‌اند.
عدد، بزرگ است اما وقتی میان جمعیت ایستاده‌ای، ۱۰۰ هزار دیگر فقط یک عدد نیست. تبدیل می‌شود به انبوه پرچم‌هایی که در باد موج می‌خورند. به هزاران قدمی که کنار هم روی زمین کوبیده می‌شوند، به صدای کودکانی که میان جمعیت گم نمی‌شوند، به مادرانی که دست فرزندانشان را گرفته‌اند و به پیرمردانی که آرام و استوار خودشان را به صف‌ها رسانده‌اند.
مرد جوانی چفیه دور گردنش را مرتب می‌کند و می‌گوید: این رزمایش بود آن ملعون کله زرد بداند در میدان واقعی نبرد از در و دیوار این کشور جان‌فدا می‌جوشد. آن وقت این آمار هزاران نفری میلیونی می‌شود.
حرفش غرور تازه‌ای به دور و اطرافیانش تزریق می‌کند تا جایی که همه‌شان مشت گره می‌کنند و فریاد الله اکبرشان بالا می‌گیرد.
اما کمی آن‌طرف‌تر، مادری ایستاده که در دستش عکس پسر جوانش را گرفته است. عکس، پسری را نشان می‌دهد با لباس بسیجی، جوانی که دیگر نیست. مادر می‌گوید پسرش چندی پیش از دنیا رفته است. آرزویش این بوده که نظامی شود و برای کشورش اسلحه به دوش بگیرد. حالا که پسرش آسمانی شده، خودش با عکس او آمده تا جای خالی‌اش را در این رزمایش پر کند.
در میان این همه جوان ایستاده، مردی روی ویلچر نشسته است. صورتش آرام است اما کلماتش محکم. می‌گوید اگر لازم باشد سینه‌خیز هم خودمان را به صحنه می‌رسانیم اما لحظه‌ای از دفاع در برابر دشمن کوتاه نمی‌آییم. می‌گوید “ما برای ایران سرمان را هم می‌دهیم.”
صدای جمعیت دوباره بالا می‌رود. در صف اول رژه بانوان، دختر جوانی ایستاده است. اسلحه‌ای بر دوش دارد و قامتش در میان پرچم‌ها پیدا است. از او می‌پرسم چرا جان‌فدا؟
جوابش کوتاه است اما انگار برای همین شلوغی و همین پرچم‌ها ساخته شده: “خون ما با خاک این کشور عجین است. اگر ما دفاع نکنیم، پس چه کسی دفاع کند؟ این تن و جان از خاک همین کشور است و من دوست دارم جانم را فدای همین خاک کنم.

برچسب ها : ، ،

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x